تبليغاتX
خنیاگر باد

خنیاگر باد

یه وبلاگ نه چندان ژورنالیستی

همین الان و دقیقا در همین لحظه تصمیم گرفتم که از بلاگفا برم. حتی نمیدونم چرا می خوام اینکارو بکنم. فقط میدونم که همیشه وقتی دلم میگیره می تونم از چیزایی که دوسشون دارم بگذرم. کلی چیز برای نوشتن دارم... شاید تونستم بعدا همشو تو بلاگ جدیدی که خیلی وقته پیش تو وردپرس ساختم بنویسم... به هر حال الان فقط دلم سکوت می خواد...

امروز خیلی روز بدی بود.... خیلی....

 

 

این هم آدرس وبلاگ جدیدم 

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت 0:37  توسط خنیاگر باد 

 

امروز مطلبی به دستم رسید از یک سایت خیلی استعماری که کلی به سردار رادان و گشت ارشاد و اینها امیدوار شدم!!! چون ممکن است فیلتر شکن نداشته باشید مطلب را عیناْ برایتان می گذارم تا عبرتی باشد برای سایرین ....

 
 
بی.بی.سی پرژن: یک روزنامه محلی گزارش کرده که پلیس مذهبی عربستان سعودی فروش هدیه در روز عشاق (روز ولنتاین) را ممنوع کرده است.

روزنامه سعودی گزت به نقل از مغازه داران این کشور می نویسد مسئولین هشدار داده اند که کلیه کالاهای قرمز رنگ از جمله گل رز و نیز کاغذ کادو برچیده شوند.

این روزنامه می نویسد بهای گل رز در بازار سیاه افزایش یافته است.

مقام های سعودی روز ولنتاین را همراه با بسیاری دیگر از جشن های سالانه، غیراسلامی می دانند.

مسئولین این کشور می گویند روز ولنتاین مشوق روابط نامشروع دختر و پسر است.

مطابق قوانین عربستان سعودی رابطه دختر و پسر نامحرم پیش از ازدواج ممنوع و قابل مجازات است.

سعودی گزت می نویسد بعضی از مردم که پیش بینی ممنوع شدن فروش گل در روز ولنتاین را می کردند از روزها و هفته ها قبل به گل فروشی ها سفارش خرید داده بودند.

حکومت سعودی همه ساله فروش هدیه و گل را در روز ولنتاین ممنوع می کند.

یک گل فروش به این روزنامه گفت: "گاهی اوقات ما برای آنکه شک کسی را برنیانگیزیم، دسته های گل را نیمه شب و یا صبح زود به خریداران می رسانیم."

بعضی دیگر از مردم عربستان سعودی برای جشن ولنتاین به کشورهای همسایه نظیر بحرین و امارات متحده عربی که در آنها تساهل مذهبی بیشتری وجود دارد، می روند.

عربستان سعودی قوانین اسلامی شدیدی علیه هر گونه تماس و ارتباط زنان و مردان نامحرم دارد.

 

 

پی اس: به نظر شما چرا با این که همیشه، در تمامی ادبیات و فرهنگها عشق امر مقدسی شمرده می شود اما باز در همان جوامع ابراز عشق تابو است!؟

 

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 13:27  توسط خنیاگر باد  | 

این شبها بیشتر از گذشته می خندم! چه کنم هیچ راه دیگری نیست برای تحمل سریال های آبکی این شبها! پس به آنها می خندم... به اینکه مصدق هم در ملی شدن نفت کمک اندکی به آیت الله کاشانی کرده است... به کت دامنهای بی ریخت و بد دوخت زنان خاندان پهلوی... به لهجه بد احمد نجفی وقتی چند کلمه ای انگلیسی می گوید... به گریم زشت و چندش آور دکتر مصدق... به تفاوت زیاد اتفاقات فیلم با کتاب تاریخی که در گذشته از حسین مکی خوانده بودم... به تاریخ میخندم... به تاریخ ایران.... به تاریخ معاصر ایران.... چه بی غیرت شده ام این شبها!!!




پی اس: فیلم هیون اند ارث اولیور استون را دیدم... تمام فیلم را گریه کردم جز وقتی که دخترک به امریکا رفته بود و با تعجب یخچال پر از خوراکی آنها را می دید.... با چشمان اشک آلود بلند بلند می خندیدم.... ناخودآگاه بود!


+ نوشته شده در  86/11/14ساعت 23:39  توسط خنیاگر باد  | 

معمولا این مدلی نمی نویسم. اما خوب حالا دلم میخواد به سبک غرغریسم بنویسم. القصه از آن جایی که دارم به یکی دیگر از مراحل مهم زندگیم وارد می شوم (با یک تاخیر چند ماهه) باید طبق معمول همیشه بنشینم و عین بچه های خوب برای خودم برنامه ریزی کنم.... این روزها به شدت جو مرا گرفته و علاقه شدیدی به رشته مطالعات فرهنگی پیدا کرده ام. لذا ممکن است شروع کنم به خواندنش برای فوق... بنابراین از دوستان مد، راکر، پانک و اسکین هد تقاضا می شود که بیایند تا من مطالعه شان کنم آن هم به صورت فرهنگی!
آهان ضمناً میخواهم دوباره بروم کلاس زبان. خداییش این بار دیگر تا نمره ای معادل 80_570 تافل نیاورم ول کن زبان نخواهم بود.

پی نوشت: دلم یک قالب انرژیک میخواست! اما یکم گل گلی شد!!!


+ نوشته شده در  86/11/02ساعت 23:12  توسط خنیاگر باد  | 



حدف شد ...


+ نوشته شده در  86/10/30ساعت 12:48  توسط خنیاگر باد  | 

بیشتر از این نمی توانستم برای نوشتن پستی راجع به فیلمی که چند شب پیش دیدم  صبر کنم.  حسی که بعد از اولین دیدن فیلم به من دست داد ، حیرت بود. جمله پایانی گریس که دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است ...

 

داگویل محصول سال 2003 ساخته کارگردان دانمارکی لارس فون تریه است. مشخصات کامل فیلم را از اینجا بخوانید. اولین شوک شما هنگام تماشای فیلم ، لوکیشن آن است. در تمام طول فیلم شما در استودیویی به نام داگ ویل به تماشای زندگی روزمره مردمی نشسته اید با عناصر اجتماعی متفاوت. در این شهر  یک پزشک، یک نویسنده، یک سیاه پوست، یک هنرمند، یک معلول، یک کارمند و خلاصه زنان و مردانی که می توانند یک جامعه بشری را بسازند جمع شده اند.

داستان در شهر كوچكی در ميان كوه های راكی در دوران ركود اقتصادی امريكا روايت می شود ، ولی از يك شهر واقعی ﴿يا كوه هاى واقعى﴾ در آن خبری نيست . نخستين صحنه از بالا به پايين و به كف يك صحنه نظر دارد ، محلی كه خانه های ساكنين آن با خطوط گچی بر زمين تصوير شده، هیچ اثری از دیوار در این شهر  دیده نمی شود و عناصر صحنه معدودی بر آن قرار دارند - چند در ، ميز تحرير ، صندلى ، و تخت خواب .در طول فیلم هرگز از اين صحنه خارج نشده و هيچگاه چيزی ورای آن را نمی بينيم ، در تمامی اطراف آن نيز فقط تاريكى است. خانه ها در دو ردیف روبروی هم چیده شده اند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/27ساعت 4:6  توسط خنیاگر باد  | 

1- ذوق سینماییم گل کرده است امشب بد فرم!!! بگذارید آنچه که میخواستم اول بنویسم را بگذارم برای آخر و ابندای مطلبم را با نام کارگردان خلاقی آغاز کنم که در اولین تجربه اش برای ساخت فیلم بلند از inbox تلفن همراهش استفاده نمود! و الحق که محتویات folder مذکور بامزه بود و فیلم ایشان را به پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران بدل کرد!!! تا اصل مطلب را فراموش نکردم بگویم که چند روز پیش اتفاقی بلاگ* ایشان را دیدم. راستش را بگویم نخواندمش... اما برایشان نظر گذاشتم که " واعظان کاین جلوه ... "  ایشان در جوابم فرموده اند: "سلام در خلوت از این واعظان! چه دیده اید؟ فاصله حق و باطل چهار انگشت است شنیدن و دیدن" اولاً حالا بسیار خوشحالم که با کارگردان پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران وارد دیالوگ شده ام. ثانیاً به مدد این دیالوگ امید رهیافت به فردوس برین نصیبم شد! تازه میخواهم دیالوگ را ادامه دهم به اینکه: کارگردانا و بزرگ مردا به قول یکی از همکاران RIP **تان دروغ چرا تا فبر آآآآ . ما که با چشم خودمان ندیدیم. اما شما هم که ندیدین چرا سه نقطه ها را منفی فرض کرده اید؟ به خدا ما واعظان کاین جلوه را خیلی هم دوست داریم. اصلاً به محض ورود به وبلاگ شما بود که این نیم مصراع به ما الهام شد. اما چون زود خارج شدیم الهاممان پرید!!! آهان این را هم اضافه کنم که ایشان نظر را به صورت خصوصی برای من فرستادند، ما هم خواستیم پز بدهیم که با ایشان وارد دیالوگ شدیم این بود که این سطور را نگاشتیم!!!

* www.dehnamaki.blogfa.com ببخشید دوستان با فایرفاکس کار میکنم. نمی توانم در آن لینک را مثل سابق داخل مطلب بگدارم! شرمنده روز اولم است.... راستی دوستان علاقمند به گذر از فیلتر منتظر اخبار خوش باشند....
** Rest In Peace فقط محض توضیح بود!!!
*** این یک اعتراف است برای بزرگ کارگردان سینما. متاسفانه فیلمتان را در سینما ندیدم. کپی آنرا در  تلویزیون دیدم. شاید هم به همین خاطر زیاد به دلم ننشست... به هر حال حلال کنید می دانم کار بدی کردم. فقط  برای رفع حس کنجکاویم بود



2- می خواستم مطلبی بنویسم راجع به فیلم داگ ویل. فقط الان انقدر بگویم که واقعا شکه ام . چون زیاد نوشتم بعدا که دوباره دیدمش چند خطی راجع بهش خواهم نوشت... شاید در پست بعدی...
+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 1:30  توسط خنیاگر باد  | 

زندگی آدمهایی مثل ما تبدیل شده به یک جوک تکراری. جوکهایی که آنقدر تکراریست که هرچه هم خوش مشرب باشی دیگر نمی توانی به آنها بخندی! الان داشتم تکرار سریال شهریار را می دیدم! ۲ نکته اش نظرم را جلب کرد:

مجلس شعر خوانی ( زبانتان را گاز بگیرید! بزم دیگر چه بی ناموسی است! آنهم در باره شاعر ذوب اهل بیتی چون شهریار!!!) با حضور شهریار بود و استاد صبا! حالا فکر کنید جوی این همه شاعرانه، آنوقت تار استاد در اندرونی ذهن کارگردان مدفون می شود. می دانم اولین بار نیست که مطلبی با این مضمون می خوانید. حکایت حکایت همان جوک تکراریست دیگر...

گفتم دو نکته نظرم را جلب کرد.... یکی دیگرش هم این بود که در بین سریال یک تجمع حکومتی را نشان میدهند. با شعارهایی در مدح رضا شاه... پیر مردی شهر فرنگی داشت تجمع را می دید بیتی گفت با این مضمون که از وقتی رضا شاه، شاه شده اوضاع مملکت شیر تو شیر است! سربازان هم آمدند کتکش زدند و شهر فرنگش را شکستند.... این صحنه را که دیدم فرض کردم صحنه ای دیگر را، تصورم رفت سمت این همه دانشجو. که مگر آنها چه دیده اند و چه گفته اند که شهر فرنگشان اینطور شکسته شده.... گفتم که حکایت زندگیمان یک جوک تکراریست که هر چه سعی کنی هم نمیتوانی به آن بخندی......

پینوشت: هرچند عادت ندارم پست های طولانی بنویسم اما دلم نمیاید از این جوک تکراری لوس هم بگذرم. حتما شما هم این روزها به خاطر اینکه ببینید امتحان و مدرسه و اداره و پروازتان تعطیل شده یا نه بیشتر اخبار می بینید و می شنوید، حالا من نمی دونم چه اصراریست که بدبختی هامونو فرا فکنی (؟) کنیم. خلاصه این هم چند تایی از تیترهایی که هیچ ارزش خبری ندارد جز پر کردن گوش من و شما که آسمان همه جا همین رنگ است:

شرق امریکا بر اثر سرمای شدید فلج شد.

غرب امریکا به علت بارش شدید برف، دچار قطعی برق شد.

مردم امریکا در صفهای طولانی نفت!!! (این یکی را واقعا نشنیدم اما بالایی ها را چرا باور کنید به خدا!!!)

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت 16:23  توسط خنیاگر باد  | 

این روزها فقط شازده کوچولو می تونه آرومم کنه! لطفا بازم از سر تا سر دنیا نپرسید که من چه مرگم شده! هیچی نیست فقط دلم گرفته! دلم خیلی چیزا میخواد که .....

بگذریم! اگه نخوندینش بخونید و اگه یه بار خوندید دوباره بخونید و اگه بازم خوندید و هنوز دنیا رو از دید شازده کوچولو نمی بینید، با صدای بلند برای کسی که دوستش دارید بخونید! مطمئن باشید دیگه ولتون نمیکنه! منظورم البته کتابه نه اونی که دوستش دارید!

کلی کار عقب مونده و انجام نداده دارم. اما خوردم به یه بن بسته فلسفی عمیق! وقتی فراره این تلاشها و پیشرفتا مارو از اونی که دوسمون داره جدا کنه به نظرتون باید گفت گور بابای اونایی که دوسمون دارن یا گور بابای همه اون پیشرفتا!؟

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 10:44  توسط خنیاگر باد  | 

ثانیه شمار شروعی دوباره

برای تعادل حیات

تکیه ام بر دو بال خیالت

که هنوز می بارد

بکر و ناب.

 

مستیش هنوز مانده

همیشه می ماند

تا همیشه بودنم

که رنگی از تعلق تو دارد.

 

سردی هراس این زمستان تنهایی را

به گرمی بالهای خیال تو سر می کنم

ای روشنی بخش روزهای ملال....

 

 

پی نوشت: قابل توجه دوستان در کلاس جامعه شناسی هنر، یکشنبه همین هفته ساعت ۱۳مقابل در دانشکده حاضر باشید. با اتوبوس به  همایش انسان شناسی هنر میرویم و کلاس در انجا تشکیل می شود.

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 23:37  توسط خنیاگر باد  | 

اوضاعم بازم به هم ریخته. به شدت نیاز دارم که با یکی حرف بزنم. یکی که نشناستم، نخواد نصیحتم کنه، نخواد تئوریهای جامعه شناسی و روانشناسی رو روم امتحان کنه، و ضمنا نخواد خرم کنه!

واجدین محترم شرایط میتوانند رزومه خودشونو در کامنتها منعکس کنند تا در اسرع وقت بهش رسیدگی بشه. ضمنا ظرفیتها محدود است...

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 10:26  توسط خنیاگر باد  | 

بحث این جلسه در باره تحلیل گفتمان فیلمهای مخملباف بود: البته در اینجا تنها به توضیحات دکتر فاضلی بسنده می شود و کنفرانسی که ارائه شد را بنا به خواست نگارنده آن اینجا نمیگذارم.

مهمترین موضوع در جامعه شناسی هنر یافتن شیوه پیوند یا نسبتها یا رابطه های بین جامعه و هنر است. مفاهیم هنر و جامعه هر دو مفاهیم نظری (ترمهای تئوریک)  هستند. در واقع سوال اصلی اینجاست که ما وقتی صحبت از جامعه می کنیم  آیا منظورمان یک شيء  یا یک واقعیت کاملاً عینی است؟ در پاسخ به این سوال باید گفت که ما صرفاً از یک روش تحلیلی و نه توصیفی می توانیم واقعیت عینی جامعه را درک کنیم. به این معنا که ما بر اساس رویکرد مان نسبت به جامعه، آنرا معنا می کنیم.

جامعه چیزی نیست جز مجموعه آفرادی که در یک مکان زندگی می کنند. اما این مجموعه آدمها به کمک مفاهیمی مثل طبقه اجتماعی، ارزشهای اجتماعی، نظام سیاسی و مجموعه ای از نمادها و نشانه ها انسجام یافته و تبدیل به یک کلیت می شوند. در عین حال این کلیت وقتی به اجزای شکل دهنده خود تقسیم می شود، انسجام خود را از دست می دهد. مثلاً جامعه ای مثل ایران از مجموعه مختلفی از افراد با تجربیات، گذشته، نژادها و عقاید متفاوت تشکیل شده است. بنابراین می توان نتیجه گرفت که برای شناخت جامعه به یک مجموعه از مفاهیم و ابزارهای روش شناختی نیاز داریم. گفتمان (Discourse) یکی از این مفاهیم روش شناختی است.این مفهوم به ما کمک می کند تا معنای پیچیده و انتزاعی جامعه را بهتر و ساده تر بشناسیم.

مفهوم گفتمان دومعنا دارد یک معنای زبان شناسانه(Linguistic) ویک معنای جامعه شناسانه (sociologic). در مفهوم زبان شناسانه که اصولا اولین بار گفتمان در آن حوزه به کار رفت، اشاره اصلی به یکسری کیفیات زبانی است که رابطه بین واژگان و اجزای تشکیل دهنده زبان را مطرح می کند. در معنای جامعه شناختی آن، این واژه اشاره به نظامی از ایده های انسجام یافته ای دارد که گاهی ما از آن به عنوان جریان نام می بریم. مثلاً وقتی در گفتگوهای عادی از مارکسیسم به عنوان جریان یا مکتب مارکسیسم یاد می کنیم. تفاوت گفتمان با جریان در این است که ما گفتمان را به عنوان نظامی از ایده هایی به حساب می آوریم که این نظام ایده ها مشترکاتی از لحاظ اهداف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی با هم دارند. آنچه به عنوان گفتمان مطرح می شود باید خاصیت متنی (Textual) داشته باشد. یعنی نظامی از نمادها و نشانه ها است که این نظام، یک وجه زبانی هم دارد. در واقع تفاوت گفتمان و جریان در اینجاست که در گفتمان تأکید زیادی روی خصلتهای زبانی جریانها می شود.

در عین حال گفتمان یک مفهوم روش شناسانه هم دارد. یعنی به مثابه یک روش برای شناخت جامعه به کار می رود. بنابر این در این روش جامعه به عنوان یک متن در نظر گرفته می شود. و میتوان این متن را قرائت کرد.

در بررسی جامعه شناختی هر اثر هنری، معمولا به دو روش به طور همزمان نیاز است. یک روش اینکه به ما بگوید جامعه چیست؟ روش دیگر اینکه درون مایه سبکی یا محتوایی اثر مورد بررسی را به ما نشان دهد. در تحلیل محتوای کیفی ما میتوانیم درون مایه های اثر هنری را بشناسیم. و به کمک تحلیل گفتمان ما می توانیم جامعه را بشناسیم. و انطباق این دو روش می تواند برای ما این دستاورد را ایجاد کند که بتوانیم ارتباط هنر با جامعه را کشف کنیم.

 

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 9:30  توسط خنیاگر باد  | 

بدتر از اونم که بخوام راجع به دیروز چیزی بنویسم. از وبلاگ صنم شروع کنید و ادامه بدین تا بفهمین که ما دیروز بودیم و چه بودیم.

خواستم سگ کشی را دانلود غیر قانونی کنم نشد. باید فردا از ویدئو کلوپ بگیرمش امیدوارم بشه با کیفیت افتضاح این کلوپیها نشانه شناسیش کرد!

امشب احساس تنهایی بدی کردم و فکر کنم باید بهش عادت کنم. خوشبختانه بعد از دو شب دیرخوابیدن و صبح زود بیدار شدن، انقدر خوابم میاد که نمیتونم بهش فکر کنم...

باید این دو روزه حسابی فکر کنم و ببینم که چطور می شود با یک دکتر جامعه شناسی که احتمالا به اجبار پست ریاست دانشکده را گرفته و به اجبارتر باید همکار شهلا خانم جون باشه صحبت و ثابت کنم که مانتو قهوه ایم خیلی کوتاه نیست و شلوارم تنگ نیست و غیره

نیمچه دندون دردی دارم. امیدوارم زیاد نشه چون از دندونپزشکی می ترسم.

از یه طرف اصلا نمیخوام این دو ماه بگذره از یه طرف جو دانشگاه با وجود شهلای عزیزم غیر قابل تحمله. میدونید منظورم فقط وجودشه. به هر حال گذشت این دو ماه به خواست من نیست مطلقاْو متاسفانه

در پایان کسی نمیخواد منو اغفال کنه که معتاد شم یا خودمو بکشم!؟ الان خیلی مستعدشم!!!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 22:16  توسط خنیاگر باد  | 

۱. یه تئوری تو علم نجوم وجود داره که میگه جهان هستی مثل یک بادکنکه. همین طور داره باد میشه و سیارات و ستاره ها مثل نقاطی روی این بادکنک هر لحظه از هم دور میشن.

به نظرم آدمها هم همینطورند. وقتی دلیلی اونها رو به هم ربط میده تا یه مدت به هم نزدیکن. اما بعدش مرتب دورترو دورتر میشن. بعد از یه مدتی دیگه حتی اون نزدیکی و لذتش رو به یاد هم نمیارن.

چرا ما آدما انقدر بدیم؟

 

 2. اخبار نشست سران حوزه دریای خزر (شایدم اجلاسش اسم دیگه ای داشته باشه!) رو خوندم! دارم از عصبانیت دیوونه میشم!

 نمی دونم این جوکه یا واقعیت اما یه جایی شنیدم که وقتی مظفر الدین شاه داشته یه بخشی از همین دریا رو به روسها میبخشیده {!!!} در جواب مشاورین معترضش میگه مگه ما اردکیم که انقدر دریا بخوایم!؟ القصه اگر دیپلماسیمان را خوب تمرین کنیم، سهم ۵۰ درصدیمان را به ۱۷.۵ بر ما می بخشند! مبارکمان باشد!

 

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 0:58  توسط خنیاگر باد  | 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد پنجشنبه ي گذشته چاپ شده
+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 13:57  توسط خنیاگر باد  | 

کلاس با تفألی از دیوان حافظ آغاز شد، با نیت موفقیت در کلاس؛ آمد:

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود/ تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار / گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش/ همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست/ زانکه گنج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب، جام مرصع گو مباش/ رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین / کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار/ خود پسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان/ نستدن جام می از جانان گرانجانی بود

دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب/ ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/13ساعت 0:5  توسط خنیاگر باد  | 

برای صنم...

سرود باران تو را می خواند

به باغ کوچکت بیا.

نه آن باغ مخفی و بی رنگ

به باغ روشناییها بیا که در آن

جملگی سرایشت را می ستایند.

این باغ را تو بساز

تو، با آن دستهای کوچک و مهربان

این باغ٬ باغبانی به مهربانی آن دستها می خواهد...

 

+ نوشته شده در  86/06/30ساعت 23:34  توسط خنیاگر باد  | 

 

صفحات تقویم را می شمارم

 

تا تعداد روزهای عاشقی را مرور کنم.

 

تا روز وداع را بیابم

 

به روز انقضای دیدارمان که می رسم

 

تقویم انگار تمام می شود....

 

 

 

 

در آینه ها به جستجوی همزبانم

 

دختری که در آینه نشسته به اندرز می گوید:

 

لبخند بزن؛ هرکدام راه خود را می روید

 

راه را برایش گل باران کن.

 

دختر نشسته در آینه چه می داند که بعد از وداع

 

تمام راهها تو را به یادم می آورد

 

اما تو را به من نمی رساند....

 

 

 

راهها و روزهایت گل باران

 

برای معنایی که به روزهایم می بخشی....

 

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 12:41  توسط خنیاگر باد  | 

آنکه میگوید دوستت میدارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در نگاه توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ایکاش زبان سخن بود

....

* پ.ن: هیچی به ذهنم نمیاد برای نوشتن...فقط خواستم آپدیت کنم. برای مامانم دعا کنید...

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 18:56  توسط خنیاگر باد  | 

کار دشواریست بالهای خیال را اسیر خاک کردن.

سرایش شیرینی یک خیال واقعی در قالب واژگان زمینی؛ دوختن لباس است بر قامت فرشتگان...

خیالت زیبایی مطلق است.

خیالت کابوس تنهایی را آشفته می کند.

بیا دریای این خیال را در کوزۀ کلام محبوس نکنیم.

بگذار خیالت بکر و ناب بر من ببارد و از بارشش مست بودن باشم....

+ نوشته شده در  86/04/07ساعت 12:16  توسط خنیاگر باد  |