باران امشب تمام رویاهایم را شست و برد
باران امشب دوباره تو را به یادم آورد...... تورا با آن دستهای مهربان
باران امشب فصل کوتاهی از آرامش را به یادم آورد
و ابدیت فصل تنهایی را نیز.....
دیگر فصلهای بارانی را دوست ندارم
دیگر آن دستهای مهربان را دوست ندارم
دیگر نه آن آرامش را و نه این آتش را........
دلم هوای تازه میخواهد،
یک هوای تازه ی بدون باران ، بدون خاطره......
دلم یک خلأ میخواهد ، خلأ حضور.............
با کمی رویای شیرین ، چیزی شبیه کودکی
آن روزها که تنهایی هم رنگ داشت ،رنگ جستجو ،رنگ تجربه.....
آن روزها که فراموش کردن ،انقدرها هم سخت نبود
آن روزها که جز دیگران، خودم هم صدای خنده ام را می شنیدم
دلم رنگ میخواهد
دلم رویا می خواهد......................
کاش خیالهای کودکیم ، مجال بودن می گرفت


