تبليغاتX
خنیاگر باد

خنیاگر باد

یه وبلاگ نه چندان ژورنالیستی

نگاهت که می کنم

 

برای روزهای خوب دلم تنگ می شود!

 

ساعتها مینشستی به بازی

 

با آن چشمان قهوه ای

 

اندوه اتاق هم سرگرم بازی تو می شد

 

نگاهت که می کنم

 

برای مداد رنگیهایت دلتنگ می شوم!

 

برای عروسکهایت

 

.

 

.

 

.

به خاطر همین دلتنگیهاست که دیگر نگاهت نمی کنم آینه

+ نوشته شده در  85/09/29ساعت 19:23  توسط خنیاگر باد  | 

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز  800-900  نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي:‌ گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 به نقل از گروه اینترنتی روزنه

+ نوشته شده در  85/09/27ساعت 22:4  توسط خنیاگر باد  | 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

میخواستم بنویسم اما فعلاً منصرف شدم.

باشد وقتی دیگر..............

+ نوشته شده در  85/09/20ساعت 22:3  توسط خنیاگر باد  | 

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی "دوستت می دارم"

دلت را می بویند

                          روزگار غریبی ست نازنین!

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

                         عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

        بسوختبار سرود و شعر

                                      فروزان می دارند

به اندیشیدن

               خطر مکن!

آنکه بر در میکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

                           نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها

مستقر،با کنده و ساطوری خون آلود

                                روزگار غریبی ست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

                 شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد!

کباب قناری

بر آتش سوسن ویاس

                              روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز است

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

                          خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد!

 

 

+ نوشته شده در  85/09/05ساعت 19:40  توسط خنیاگر باد  |