تبليغاتX
خنیاگر باد

خنیاگر باد

یه وبلاگ نه چندان ژورنالیستی

چمدان تنهاییت را ببند و از اینجا برو

اگر هنوز در چمدان تکه پاره هایی از خاطرات رنگی باقی مانده

که بهای این خاطرات قطرات نورانی در شبهای تنهایی توست

خاطراتت در ضلال این تنهایی همدم تو اند

 

چمدانت را ببند که اشکهایت بی ارزش شده

از اینجا برو

اینجا دیگر خانۀ تو نیست

 

 

 

 

 

پی نوشت: یکسالگیت چه آتشی بر جانم زد!!!
+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 19:37  توسط خنیاگر باد  | 

هر وقت بحث حق و حقوق زن و مرد در ازدواج و زندگی مشترک به میان می آید به یاد داستان چمدان از بزرگ علوی می افتم. داستان قشنگیست اگر تا به حال نخوانده اید....

داستان پسر جوانی که در برلین درس می خواند و یک معشوقۀ روس دارد. معشوقه او باید ازدواج کند...هرچند که « هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه و محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد . برای یک عمر خودش را بفروشد. برای اینکه بتواند فقط زندگانی کند. زنها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزئی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی....» و پسر آنقدر او را دوست داشت که نمی توانست او را بخرد...

اولین باری که داستان را خواندم کلماتش مثل سیلی به صورتم می خورد، فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم.... هیچ دلیلی برای نقض جملات بالا پیدا نکردم.

گفتم زندگی اطرافیانم را ببینم تا عشق مقدس در محیط مقدس تر خانواده را شهود کنم، اما مشاهده ام به یک احساس تهوع مضاعف منجر شد.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت یک: من نه مردها را مقصر می دانم و نه زنها را....دنیا دنیای بدی شده انگار.

پی نوشت دو (یا نتیجه اخلاقی): لطفا از سخنان اخیر وزیر کشور دلگیر نشوید، قضیه مضحک تر از این حرفهاست....

پی نوشت سه: این داستان در سال 1311 نوشته شده.

پی نوشت چهار( نتیجه اخلاقی پی نوشت سه): ما همیشه عادتمان است که چرخ را از نو اختراع  کنیم....

+ نوشته شده در  86/03/16ساعت 13:51  توسط خنیاگر باد  | 

Before the marriage

 

.He: Yes. At last. It was so hard to wait

 

?She: Do you want me to leave

 

.He: NO! Don't even think about it

 

?She: Do you love me

 

!He: Of course

 

?She: Have you ever cheated on me

 

?He: NO! Why you even asking

 

?She: Will you kiss me

 

!He: Yes

 

?She: Will you hit me

 

.He: No way! I'm not such kind of person

 

?She: Can I trust you

 

!He: Yes

 

 

Now after the marriage you can read it from below to up

 

 

 

 

 

پی نوشت: خوب نوشتنم نمی آد دیگه٬ چه کار کنم؟ 

 

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 13:39  توسط خنیاگر باد  |