هر وقت بحث حق و حقوق زن و مرد در ازدواج و زندگی مشترک به میان می آید به یاد داستان چمدان از بزرگ علوی می افتم. داستان قشنگیست اگر تا به حال نخوانده اید....
داستان پسر جوانی که در برلین درس می خواند و یک معشوقۀ روس دارد. معشوقه او باید ازدواج کند...هرچند که « هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه و محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد . برای یک عمر خودش را بفروشد. برای اینکه بتواند فقط زندگانی کند. زنها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزئی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی....» و پسر آنقدر او را دوست داشت که نمی توانست او را بخرد...
اولین باری که داستان را خواندم کلماتش مثل سیلی به صورتم می خورد، فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم.... هیچ دلیلی برای نقض جملات بالا پیدا نکردم.
گفتم زندگی اطرافیانم را ببینم تا عشق مقدس در محیط مقدس تر خانواده را شهود کنم، اما مشاهده ام به یک احساس تهوع مضاعف منجر شد.
پی نوشت یک: من نه مردها را مقصر می دانم و نه زنها را....دنیا دنیای بدی شده انگار.
پی نوشت دو (یا نتیجه اخلاقی): لطفا از سخنان اخیر وزیر کشور دلگیر نشوید، قضیه مضحک تر از این حرفهاست....
پی نوشت سه: این داستان در سال 1311 نوشته شده.
پی نوشت چهار( نتیجه اخلاقی پی نوشت سه): ما همیشه عادتمان است که چرخ را از نو اختراع کنیم....