تبليغاتX
خنیاگر باد

خنیاگر باد

یه وبلاگ نه چندان ژورنالیستی

۱. یه تئوری تو علم نجوم وجود داره که میگه جهان هستی مثل یک بادکنکه. همین طور داره باد میشه و سیارات و ستاره ها مثل نقاطی روی این بادکنک هر لحظه از هم دور میشن.

به نظرم آدمها هم همینطورند. وقتی دلیلی اونها رو به هم ربط میده تا یه مدت به هم نزدیکن. اما بعدش مرتب دورترو دورتر میشن. بعد از یه مدتی دیگه حتی اون نزدیکی و لذتش رو به یاد هم نمیارن.

چرا ما آدما انقدر بدیم؟

 

 2. اخبار نشست سران حوزه دریای خزر (شایدم اجلاسش اسم دیگه ای داشته باشه!) رو خوندم! دارم از عصبانیت دیوونه میشم!

 نمی دونم این جوکه یا واقعیت اما یه جایی شنیدم که وقتی مظفر الدین شاه داشته یه بخشی از همین دریا رو به روسها میبخشیده {!!!} در جواب مشاورین معترضش میگه مگه ما اردکیم که انقدر دریا بخوایم!؟ القصه اگر دیپلماسیمان را خوب تمرین کنیم، سهم ۵۰ درصدیمان را به ۱۷.۵ بر ما می بخشند! مبارکمان باشد!

 

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 0:58  توسط خنیاگر باد  | 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد پنجشنبه ي گذشته چاپ شده
+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 13:57  توسط خنیاگر باد  | 

کلاس با تفألی از دیوان حافظ آغاز شد، با نیت موفقیت در کلاس؛ آمد:

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود/ تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار / گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش/ همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست/ زانکه گنج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب، جام مرصع گو مباش/ رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین / کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار/ خود پسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان/ نستدن جام می از جانان گرانجانی بود

دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب/ ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/13ساعت 0:5  توسط خنیاگر باد  |