حدف شد ...
بیشتر از این نمی توانستم برای نوشتن پستی راجع به فیلمی که چند شب پیش دیدم صبر کنم. حسی که بعد از اولین دیدن فیلم به من دست داد ، حیرت بود. جمله پایانی گریس که دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است ...
داگویل محصول سال 2003 ساخته کارگردان دانمارکی لارس فون تریه است. مشخصات کامل فیلم را از اینجا بخوانید. اولین شوک شما هنگام تماشای فیلم ، لوکیشن آن است. در تمام طول فیلم شما در استودیویی به نام داگ ویل به تماشای زندگی روزمره مردمی نشسته اید با عناصر اجتماعی متفاوت. در این شهر یک پزشک، یک نویسنده، یک سیاه پوست، یک هنرمند، یک معلول، یک کارمند و خلاصه زنان و مردانی که می توانند یک جامعه بشری را بسازند جمع شده اند.
داستان در شهر كوچكی در ميان كوه های راكی در دوران ركود اقتصادی امريكا روايت می شود ، ولی از يك شهر واقعی ﴿يا كوه هاى واقعى﴾ در آن خبری نيست . نخستين صحنه از بالا به پايين و به كف يك صحنه نظر دارد ، محلی كه خانه های ساكنين آن با خطوط گچی بر زمين تصوير شده، هیچ اثری از دیوار در این شهر دیده نمی شود و عناصر صحنه معدودی بر آن قرار دارند - چند در ، ميز تحرير ، صندلى ، و تخت خواب .در طول فیلم هرگز از اين صحنه خارج نشده و هيچگاه چيزی ورای آن را نمی بينيم ، در تمامی اطراف آن نيز فقط تاريكى است. خانه ها در دو ردیف روبروی هم چیده شده اند...
ادامه مطلب
* www.dehnamaki.blogfa.com ببخشید دوستان با فایرفاکس کار میکنم. نمی توانم در آن لینک را مثل سابق داخل مطلب بگدارم! شرمنده روز اولم است.... راستی دوستان علاقمند به گذر از فیلتر منتظر اخبار خوش باشند....
** Rest In Peace فقط محض توضیح بود!!!
*** این یک اعتراف است برای بزرگ کارگردان سینما. متاسفانه فیلمتان را در سینما ندیدم. کپی آنرا در تلویزیون دیدم. شاید هم به همین خاطر زیاد به دلم ننشست... به هر حال حلال کنید می دانم کار بدی کردم. فقط برای رفع حس کنجکاویم بود
2- می خواستم مطلبی بنویسم راجع به فیلم داگ ویل. فقط الان انقدر بگویم که واقعا شکه ام . چون زیاد نوشتم بعدا که دوباره دیدمش چند خطی راجع بهش خواهم نوشت... شاید در پست بعدی...
مجلس شعر خوانی ( زبانتان را گاز بگیرید! بزم دیگر چه بی ناموسی است! آنهم در باره شاعر ذوب اهل بیتی چون شهریار!!!) با حضور شهریار بود و استاد صبا! حالا فکر کنید جوی این همه شاعرانه، آنوقت تار استاد در اندرونی ذهن کارگردان مدفون می شود. می دانم اولین بار نیست که مطلبی با این مضمون می خوانید. حکایت حکایت همان جوک تکراریست دیگر...
گفتم دو نکته نظرم را جلب کرد.... یکی دیگرش هم این بود که در بین سریال یک تجمع حکومتی را نشان میدهند. با شعارهایی در مدح رضا شاه... پیر مردی شهر فرنگی داشت تجمع را می دید بیتی گفت با این مضمون که از وقتی رضا شاه، شاه شده اوضاع مملکت شیر تو شیر است! سربازان هم آمدند کتکش زدند و شهر فرنگش را شکستند.... این صحنه را که دیدم فرض کردم صحنه ای دیگر را، تصورم رفت سمت این همه دانشجو. که مگر آنها چه دیده اند و چه گفته اند که شهر فرنگشان اینطور شکسته شده.... گفتم که حکایت زندگیمان یک جوک تکراریست که هر چه سعی کنی هم نمیتوانی به آن بخندی......
پینوشت: هرچند عادت ندارم پست های طولانی بنویسم اما دلم نمیاید از این جوک تکراری لوس هم بگذرم. حتما شما هم این روزها به خاطر اینکه ببینید امتحان و مدرسه و اداره و پروازتان تعطیل شده یا نه بیشتر اخبار می بینید و می شنوید، حالا من نمی دونم چه اصراریست که بدبختی هامونو فرا فکنی (؟) کنیم. خلاصه این هم چند تایی از تیترهایی که هیچ ارزش خبری ندارد جز پر کردن گوش من و شما که آسمان همه جا همین رنگ است:
شرق امریکا بر اثر سرمای شدید فلج شد.
غرب امریکا به علت بارش شدید برف، دچار قطعی برق شد.
مردم امریکا در صفهای طولانی نفت!!! (این یکی را واقعا نشنیدم اما بالایی ها را چرا باور کنید به خدا!!!)
