صفحات تقویم را می شمارم
تا تعداد روزهای عاشقی را مرور کنم.
تا روز وداع را بیابم
به روز انقضای دیدارمان که می رسم
تقویم انگار تمام می شود....
در آینه ها به جستجوی همزبانم
دختری که در آینه نشسته به اندرز می گوید:
لبخند بزن؛ هرکدام راه خود را می روید
راه را برایش گل باران کن.
دختر نشسته در آینه چه می داند که بعد از وداع
تمام راهها تو را به یادم می آورد
اما تو را به من نمی رساند....
راهها و روزهایت گل باران
برای معنایی که به روزهایم می بخشی....

