بیشتر از این نمی توانستم برای نوشتن پستی راجع به فیلمی که چند شب پیش دیدم صبر کنم. حسی که بعد از اولین دیدن فیلم به من دست داد ، حیرت بود. جمله پایانی گریس که دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است ...
داگویل محصول سال 2003 ساخته کارگردان دانمارکی لارس فون تریه است. مشخصات کامل فیلم را از اینجا بخوانید. اولین شوک شما هنگام تماشای فیلم ، لوکیشن آن است. در تمام طول فیلم شما در استودیویی به نام داگ ویل به تماشای زندگی روزمره مردمی نشسته اید با عناصر اجتماعی متفاوت. در این شهر یک پزشک، یک نویسنده، یک سیاه پوست، یک هنرمند، یک معلول، یک کارمند و خلاصه زنان و مردانی که می توانند یک جامعه بشری را بسازند جمع شده اند.
داستان در شهر كوچكی در ميان كوه های راكی در دوران ركود اقتصادی امريكا روايت می شود ، ولی از يك شهر واقعی ﴿يا كوه هاى واقعى﴾ در آن خبری نيست . نخستين صحنه از بالا به پايين و به كف يك صحنه نظر دارد ، محلی كه خانه های ساكنين آن با خطوط گچی بر زمين تصوير شده، هیچ اثری از دیوار در این شهر دیده نمی شود و عناصر صحنه معدودی بر آن قرار دارند - چند در ، ميز تحرير ، صندلى ، و تخت خواب .در طول فیلم هرگز از اين صحنه خارج نشده و هيچگاه چيزی ورای آن را نمی بينيم ، در تمامی اطراف آن نيز فقط تاريكى است. خانه ها در دو ردیف روبروی هم چیده شده اند.
در واقع ساکنین زندگی عادی خود را دارند تا شبی که از خارج شهر صدای شلیک چند گلوله به گوش می رسد. و پس از آن زن جوانی به نام گریس ( نیکول کیدمن) وارد داگ ویل می شود او ظاهرا از دست یک گروه تبه کار فرار می کند. او با تام اديسون ﴿پل بتانى﴾ ، مردی جوان و صميمی برخورد می كند كه همسايگانش را به اعطای فرصتی دو هفته ای ، پيش از تصميم گيری برای دادن اجازه اقامت به گريس ، وادار می نمايد .
ساکنین شهر که ابتدا گریس را به اجبار پذیرفته اند و در واقع نقش جدی و مهمی برای او در شهرشان قائل نیستند، به تدریج و با مشاهده مهربانیهای او، حاضر به پذیرش وی به عنوان یکی از شهروندان داگویل می شوند. کارهای ساده ای را به او واگذار کرده و در قبال آن مبلغی به عنوان حقوق برایش در نظر می گیرند. ضمنا این اطمینان خاطر را به او می دهند که از او در مقابل تبه کاران محافظت کنند.
با حضور پلیس در شهر و اعلام جرم بر علیه گريس، جرمی که مردم می دانند صحت ندارد. زندگی گريس سخت تر می شود. گريس پناهنده ای بی پناه است. انسانی که از آنها حمایت می طلبد. و این حمایت خود قیمتی دارد. ساعت کار گریس بیشتر می شود و مزد او کمتر. مردم با او مثل عضوی اضافی، غیر خودی ، دیگری ، برخورد می کنند. مورد تجاوز مردان شهر قرار می گیرد. زندانی می شود. مورد سوء استفاده جنسی و کاری قرار می گیرد. از او به عنوان برده ای کار می کشند و انتظار دارند که خود را متشکر و مدیون بداند.
می توان داگ ویل را یک فیلم ضد امریکایی کامل دانست. فیلمی که در آن امریکاییان بيگانه هراس ، انتقامجو ، حسود ، بدبين ، و قادر به تجاوز و جنايتند .سوء استفاده هایی که در فیلم از گریس می شود را می توان نقد فون تریه از کاپیتالیسم امریکا دانست. و اینکه سرمایه عاملی است برای استثمار کارگران.
اما هر چند داگ ویل یکی از شهرهای امریکاست. با این حال می تواند هر کجای دیگر جهان هم قرار گیرد. داگ ویل یک جامعه انسانی است. این شهر زندگی ساکت و آرام خود را از بدو ورود غریبه ای به شهر از دست می دهد. غریبه ای که ورودش به خوبی "ما" و " او" را معنی می کند. غریبه ای که در جمع نمی گنجد، جمع او را از خود نمی داند و مردم این شهر او را به موجودی ضعیف و بی پناه می بینند ، این بی پناهی او مورد سوء استفاده تمام مردم قرار می گیرد. داگ ویل نمونه یک جامعه انسانی است. و به راحتی می تواند هر جامعه ای را نمایندگی کند.
مردم خوب شهر ، از هر قشر و گروه وقتی که امکان استفاده از انسان دیگری را می یابند از این امکان به شدت استفاده می کنند. وقتی که امکان زورگویی و ارعاب پیدا می کنند این امکان را به کار می گیرند. انسان خوب وجود ندارد. انسان تنها زمانی خوب است که امکان بد بودن را نداشته باشد.
پایان این داستان دو ساعت و چهل دقیقه ای حضور تبه کاران در شهر برای پس گرفتن گریس است. وتازه در پایان میفهمی که سر دسته تبه کاران پدر گریس بوده و دخترک برای یافتن یک زندگی ساده بدون کشت و کشتار و خونریزی به داگ ویل آمده بود.... و حالا در پایان، گریس که به گفته خود می خواهد جهانی بهتر بسازد دستور قتل عام تمامی ساکنان شهر را صادر می کند.
حالا پس از نزدیک به سه ساعت نمیدانی که ایدئولوژی ضد امریکایی کارگردان بشریت را از شر ساکنان داگ ویل ( دهکده سگی) رهانیده. یا گریس بخشنده تبدیل به دیوی چون ساکنان داگویل یا حتی پدرش شده است. هر جه هست که هنوز گردنت از طوق سنگینی که بر گردن گریس نشانده بودند زخمی است ، و رد سرخی به درون ذهنت راه می جوید.....

