این شبها بیشتر از گذشته می خندم! چه کنم هیچ راه دیگری نیست برای تحمل سریال های آبکی این شبها! پس به آنها می خندم... به اینکه مصدق هم در ملی شدن نفت کمک اندکی به آیت الله کاشانی کرده است... به کت دامنهای بی ریخت و بد دوخت زنان خاندان پهلوی... به لهجه بد احمد نجفی وقتی چند کلمه ای انگلیسی می گوید... به گریم زشت و چندش آور دکتر مصدق... به تفاوت زیاد اتفاقات فیلم با کتاب تاریخی که در گذشته از حسین مکی خوانده بودم... به تاریخ میخندم... به تاریخ ایران.... به تاریخ معاصر ایران.... چه بی غیرت شده ام این شبها!!!
پی اس: فیلم هیون اند ارث اولیور استون را دیدم... تمام فیلم را گریه کردم جز وقتی که دخترک به امریکا رفته بود و با تعجب یخچال پر از خوراکی آنها را می دید.... با چشمان اشک آلود بلند بلند می خندیدم.... ناخودآگاه بود!
پی اس: فیلم هیون اند ارث اولیور استون را دیدم... تمام فیلم را گریه کردم جز وقتی که دخترک به امریکا رفته بود و با تعجب یخچال پر از خوراکی آنها را می دید.... با چشمان اشک آلود بلند بلند می خندیدم.... ناخودآگاه بود!

